سرگرمی

سایت سرگرمی و تفریحی خانواده - وبلاگی برای سرگرمی تمام اعضای خانواده برای تمام سنین و سلیقه ها
 
پاور بانک وسیله ای بی نظیر و شگفت انگیزی بوده برای شارژ انواع موبایل و تبلت و ..
 30000 تومان
بهترين براي قرينه سازي و متعادل سازي ابرو
 7900 تومان
تاثير اعجاب انگيز نوزآپ در مدت زمان بسيار كوتاه كه خودتان نيز باورتان نمي شود
 10500 تومان
روشهاي ويژه ي چگونگي افزايش واقعي قد از 5 تا 10 سانتيمتر در 10 هفته
 8500 تومان
داستان عروسک بافتنی پیرزن
ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩۳ : توسط : محمود

 عروسک بافتنی

آموزش تصویری عروسک بافتنی دارای 20 ویدیو


زن وشوهری بیش از 60 سال بایکدیگر زندگی مشترک داشتند.آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند.در مورد همه چیز باهم صحبت می کردند وهیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز:یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند ودر مورد آن هم چیزی نپرسد
در همه این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود اما بالاخره یک روز پیرزن به بستر بیماری افتاد وپزشکان از او قطع امید کردند.در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع ورجوع می کردند پیر مرد جعبه کفش را آوردونزد همسرش برد


ادامه مطلب را مطالعه کنید
 
کوتاه ترین داستان دنیا
ساعت ٦:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ شهریور ۱۳٩۳ : توسط : محمود

کوتاه ترین داستان جهان متعلق به "ارنست همینگوی"است که از 6 کلمه تشکیل شده است:



"کفش نوزاد،فروشی،هرگز پوشیده نشده"




کوتاه ترین داستان دنیا مربوط به چه کسی است؟


 
حکایتی از عبید زاکانی
ساعت ٦:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩۳ : توسط : محمود

خواب دیدم قیامت شده است.
هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ی ایرانیان.
خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده‏اند؟»

گفت:
«می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.»
خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند...»
نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهبانی لنگش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم!


 
حکایت بهلول و جمع دیوانگان
ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ تیر ۱۳٩۳ : توسط : محمود
حکایت بهلول و جمع دیوانگان

حکایت بهلول و جمع دیوانگان
حکایت های شیرین و پند آموز بهلول عاقل ترین دیوانه

هارون الرشید به همراه مهمانانش عیسی بن جعفر برمکی و مادر جعفر برمکی در قصر نشسته بود و حوصله اش سر رفته بود

از سربازان خواست بهلول را بیاورند تا آنها را بخنداند

سربازان رفتند و بهلول را از میان کودکان شهر گرفته و نزد خلیفه اوردند

هارون الرشید به بهلول امر کرد چند دیوانه برای ما بشمار

بهلول گرفت : اولین دیوانه خودم هستم و با اشاره دست به سمت مادر جعفر برمکی گفت این دومین دیوانه هست

عیسی با حالتی عصبی فریاد زد : وای بر تو برای مادر جعفر چنین حرفی می زنی ؟

بهلول خندید و گفت : صاحب اربده سومین دیوانه هست

هارون از کوره در رفت و فریاد زد :

این دیوانه را از قصر بیرون کنید آبرویمان را برد

بهلول در حالی که روی زمین کشیده می شد گفت : تو هم چهارمی هست هارون !


 
داستان متفاوت بودن
ساعت ٦:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ تیر ۱۳٩۳ : توسط : محمود
مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی؟
جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم،
برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم !
یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید...
_____________________________
مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگرد هاآن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود !

یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود...
_______________________________
مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت ، در زمانی که آنها می خواهندتحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست !

یک روز فهمید مشتریان ش بسیار کمتر شده اند ...
________________________________
مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید .به فکر فرو رفت ...

باید کاری می کرد. باید خودش را اصلاح می کرد !ناگهان فکری به ذهنش رسید. او می توانست بازیگر باشد :


از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاسهایش را مرتب تشکیل میداد، و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد!


او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد!وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دستهایش را به هم می مالید و بااعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها درس جلسه ی قبل را مرور می کنیم !!!
سفارش های مشتریانش را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد.تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک
سپرده بود و ده ها بار خودش یا فرزندش مریض شده بود...
_______________________________
حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند!
اما او دیگر با خودش «صادق » نیست.
او الان یک بازیگر است. همانند بقیه مردم

 
داستان عاشقانه بسیار زیبا و غمگین
ساعت ٦:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ تیر ۱۳٩۳ : توسط : محمود

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.


ادامه مطلب را مطالعه کنید
 
داستانی خواندنی از حاضرجوابی اصفهانی ها به نقل از سفیر انگلیس
ساعت ٥:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ تیر ۱۳٩۳ : توسط : محمود

داستانی خواندنی از حاضرجوابی اصفهانی ها به نقل از سفیر انگلیس

در این که اصفهانیها مردمان حاضر جوابی هستند، حرفی نیست و از اهل ایران کمترکسی است که طعم زبان آنها را نچشیده باشد! و خوشمزه آن است که چه بسا این زهر زبان بقدری مطبوع و دلپذیر است که شنونده را نیز خوش می آید وخاطراتی برای او بیادگار میگذارد!(من خودم اصفهانی نیسم البت)

ماجرایی خواندنی از حاضرجوابی اصفهانی ها به نقل از سفیر انگلیس

کتابچی مینویسد: «سرجان ملکم» انگلیسی که دوبار به سمت سفارت از طرف انگلستان به ایران آمده و مؤلّف «تاریخ ایران» معروف است در کتاب سفرنامه خود به ایران در باب حاضر جوابی اصفهانی ها این ماجرا را نوشته است:
معروف است که مردم اصفهان بهترین صنعت کاران ایران و بدترین سربازان آن مملکت می باشند. حالا کاری ندارم که در میدان جنگ و پیکار چند مرده حلاجند ولی در سخنوری و حاضر جوابی تکه تاز و بی بدلند.

مشهور است که چند سال پیش حکومت اصفهان با برادر حاجی ابراهیم معروف وزیر اصفهانی فتحعلی شاه بود و اقوام و بستگان حاجی ابراهیم در اطراف مملکت متصدی کارهای حکومتی مهمه بوده اند. خود حاجی ابراهیم وزیر به من چنین حکایت نمود که روزی یک نفر از کاسب کارهای اصفهان نزد برادر حاجی ابراهیم که حاکم اصفهان بود می آید و از سنگینی مالیاتی که از او مطالبه می کرده اند، شکایت نموده می گوید: از پرداخت آن عاجز است.

حاکم به او می گوید: تو نیز مانند دیگران باید این مالیات را بپردازی و اِلّا باید از این شهر بیرون بروی. آن شخص می پرسد از این شهر به کجا می خواهید بروم؟ حاکم می گوید: به هر دَرَک سیاهی که می خواهی برو چرا به شیراز و کاشان نمی روی؟

آن اصفهانی جواب می دهد: شیراز بروم باز حکومت با برادر توست و کاشان هم حکومتش بدست برادرزادة خود شما است.
حاکم متغیر شده می گوید: اگر دلت می خواهد برو طهران از دست من به پادشاه عارض شو. اصفهانی می گوید: چگونه عارض شوم که برادرت آنجا صدراعظم است.


حاکم به غضب آمده می گوید: پس برو به جهنّم. اصفهانی می گوید: مگر فراموش فرموده اید که حاجی والدتان مدتی نیست مرحوم شده اند. حاکم را از شنیدن این جواب خنده دست می دهد و فرمان می دهد که مباشرین مالیات با آن شخص طوری کنار بیایند و یک قسمت از مالیات او را از جیب خود بپردازند.


 
قصاب و سگ باهوش
ساعت ٥:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩۳ : توسط : محمود

قصاب و سگ باهوش....

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید.
کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود «لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین». ۱۰ دلار همراه کاغذ بود.

قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت.
سگ هم کیسه را گرفت و رفت.

قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و به دنبال سگ راه افتاد.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید. با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد.
قصاب به دنبالش راه افتاد.
سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد.
قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند.

اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره آنرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت. صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد دوباره شماره آنرا چک کرد. اتوبوس درست بود سوار شد.
قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.
اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود و سگ منظره بیرون را تماشا می کرد. پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد. اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد. قصاب هم به دنبالش.

سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید. گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید. این کار را باز هم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد. سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.
مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد.
قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد: چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است. این باهوش ترین سگی هست که من تا به حال دیدم.

مرد نگاهی به قصاب کرد و گفت: تو به این میگی باهوش؟ این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه.

پائولو کوئلیو

نتیجه اخلاقی: اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود. و دوم اینکه چیزی که شما آنرا بی ارزش می دانید، بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است. سوم اینکه بدانیم دنیا پر از این تناقضات است. پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهم تر اینکه قدر داشته های مان را بدانیم.


 
بسیار زیبا و آموزنده
ساعت ٦:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩۳ : توسط : محمود

مارها قورباغه ها را می خوردند .. و قورباغه ها غمگین بودند ...
قورباغه ها به لک لک ها شکایت کردند ...!

لک لک ها مارها را خوردند .. و قورباغه ها شادمان شدند ..

لک لک ها گرسنه ماندند .. و شروع کردند به خوردن قورباغه ها ..

 

قورباغه ها دچار اختلاف دیدگاه شدند ..
عده ای از آنه ا با لک لک ها کنار آمدند ..
و عده ای دیگر خواهان باز گشت مارها شدند ...!
مارها باز گشتند و همپای لک لک ها شروع به خوردن قورباغه ها کردند ..

حالا دیگر قورباغه ها متقاعد شده اند که ..برای خورده شدن به دنیا می آیند ..
تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده است ..
اینکه نمی دانند ..
توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان … !


( منوچهر احترامی )


 
قدرت کلمات
ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ اسفند ۱۳٩٢ : توسط : محمود
مردی در کنار جاده، دکه ای درست کرد و در آن ساندویچ می فروخت. چون گوشش سنگین بود، رادیو نداشت. چشمش هم ضعیف بود، بنابراین روزنامه هم نمی خواند. او تابلویی بالای سر خود گذاشته بود و محاسن ساندویچ های  خود را شرح داده بود. خودش هم کنار دکه اش می ایستاد و مردم را به خریدن ساندویچ تشویق می کرد و مردم هم می خریدند.
 

کارش بالا گرفت لذا او ابزار کارش را زیادتر کرد. وقتی پسرش از مدرسه نزد او آمد ....
به کمک او پرداخت. سپس کم کم وضع عوض شد. پسرش گفت: پدر جان، مگر  به اخبار رادیو گوش نداده ای؟ اگر وضع پولی کشور به همین منوال ادامه پیدا کند کار همه خراب خواهد شد و شاید یک کسادی عمومی به وجود می آید. باید خودت را برای این کسادی آماده کنی. پدر با خود فکر کرد هر چه باشد پسرش به مدرسه رفته به اخبار رادیو گوش می دهد و روزنامه هم می خواند پس حتماً آنچه می گوید صحیح است. بنابراین کمتر از گذشته نان و گوشت سفارش داده و تابلوی خود را هم پایین آورد و دیگر در کنار دکه خود نمی ایستاد و مردم را به خرید ساندویچ دعوت نمی کرد. فروش او ناگهان شدیداً کاهش یافت. او سپس رو به فرزند خود کرد و گفت: پسرجان حق با توست. کسادی عمومی شروع شده است.

 
افغانی ها ضرب المثلی دارند بدین مضمون که اگر کسی به تو گفت اسب به او اعتمادنکن اما اگر دو نفر پیدا شندن و به تو گفتند کمی درباره خودت فکر کن. اما اگر سه نفر پیدا شندن و به تو گفتند که اسبی حتماً یک زین برای خودت سفارش بده. این ضرب المثل به خوبی اثر القائات منفی دیگران را بر ما نشان می دهد.
 

آنتونی رابینز یک حرف بسیار خوب در این باره زده که جالبه بدونید: اندیشه های خود را شکل ببخشید در غیر اینصورت دیگران اندیشه های شما را شکل می دهند. خواسته های خود را عملی سازید وگرنه دیگران برای شما برنامه ریزی می کنند.
 

در واقع اون پدر داشت بهترین راه برای کاسبی رو انجام می داد اما به خاطر افکار پسرش، تصمیمش رو عوض کرد و افکار پسر اونقدر روی اون تأثیر گذاشت که فراموش کرد که خودش داره باعث ورشکستگی می شه و تلقین بحران مالی کشور، باعث شد که زندگی اون آدم عوض بشه.


گاهی اوقات ما اونقدر به افکار دیگران توجه می کنیم و به اونها اعتماد بی خودی می کنیم که نه تنها زندگی خودمون رو خراب می کنیم بلکه حتی دیگه چیز دیگه ای رو نمی بینیم و چشمامون به روی  حقیقت ها   می بندیم.


خداوند به همه ما فکر، فهم و شعور بخشیده تا بتونیم فرق بین خوب و بد رو تشخیص بدیم. بهتره قبل از اینکه دیگران برای ما تصمیماتی بگیرن که بعد ما رو پشیمون کنه، کمی فکر کنیم و راه درست رو انتخاب کنیم و با انتخاب یک هدف درست از زندگی لذت ببریم. چون زندگی مال ماست.

 
داستان های خیلی کوتاه
ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٢ : توسط : محمود

مردی که یادش رفت

مردی که خیلی عاشق بود پشت شیشه آسمانخراش نشسته و سیگار می کشید . مرد آنقدر عاشق بود که وقتی آخرین پک را به سیگار زد یادش رفت که باید ته سیگارش را پایین بیاندازد ، نه خودش را.



دلتنگی های اژدهای شهر بازی

چند متر به دریای جنوب چین نزدیک می شوم. چند متر از دریای جنوب چین دور می شوم.چند متر به دریای جنوب چین نزدیک می شوم. چند متر از دریای جنوب چین دور می شوم.

-..-....

صدقه

پیرمرد خسته کنار صندوق صدقه ایستاد . دست برد و از جیب کوچک جلیقه اش سکه ای بیرون آورد . در حین انداختن سکه متوجه نوشته روی صندوق شد " صدقه عمر را زیاد می کند" منصرف شد.



-..-..-..-..-..-..-..-..-..-.. ..-..-..-..-..-..-..-..-..-..

آشغال ها

زن گفت " نگذارشون بیرون تا وقتی ماشین می آد . باز این لعنتی ها پارش می کنن و بوی گندشون کوچه رو ور می دار"مرد قبل از گره زدن پلاستیک روی آشغال ها سم ریخت و گفت " دیگه کارشون تمومه ، فردا باید جنازه هاشون رو شهر داری گوشه و کنار خیابون جمع کنه " و کیسه زباله را بیرون برد . فردا روزنامه ها تیتر زدند : " مرگ خانواده پنج نفره بر اثر مسمومیت ناشی از خوردن پس مانده های غذایی"


 
داستان مذهبی
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٢ : توسط : محمود

رمز بسم الله...

گویند مردی بود منافق اما زنی داشت مومن و متدین. این زن تمام کارهایش را با "بسم الله" آغاز می کرد...
در شأن و منزلت بسم الله همین بس که به فرموده امیرالمومنین امام علی بن ابیطالب سلام الله علیه، اسرار کلام خداوند در قرآن است و اسرار قرآن در سوره فاتحه و اسرار فاتحه در "بسم الله الرحمن الرحیم" نهفته است.
 گویند مردی بود منافق اما زنی داشت مومن و متدین.
این زن تمام کارهایش را با "بسم الله" آغاز می کرد. شوهرش از توسل جستن او به این نام مبارک بسیار غضبناک می شد و سعی می کرد که او را از این عادت منصرف کند.
روزی کیسه ای پر از طلا به زن داد تا آن را به عنوان امانت نکه دارد زن آن را گرفت و با گفتن " بسم الله الرحمن الرحیم" در پارچه ای پیچید و با " بسم الله " آن را در گوشه ای از خانه پنهان کرد، شوهرش مخفیانه آن طلا را دزدید و به دریا انداخت تا همسرش را محکوم و خجالت زده کند و "بسم الله" را بی ارزش جلوه دهد.
وی بعد از این کار به مغازه خود رفت. در بین روز صیادی دو ماهی را برای فروش آورد آن مرد ماهی ها را خرید و به منزل فرستاد تا زنش آن را برای نهار آماده سازد.
زن وقتی شکم یکی از آن دو ماهی را پاره کرد دید همان کیسه طلا که پنهان کرده بود درون شکم یکی از ماهی هاست آن را برداشت و با گفتن "بسم الله" در مکان اول خود گذاشت. شوهر به خانه برگشت و کیسه زر را طلب کرد. زن مومنه فورا با گفتن "بسم الله" از جای برخاست و کیسه زر را آورد شوهرش خیلی تعجب کرد و سجده شکر الهی را به جا آورد و از جمله مومنین و متقین گردید.


 
چگونه یک خبر بد را برسانیم
ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٢ : توسط : محمود

داستان زیر را آرت بو خوالد طنز نویس پر آوازه آمریکایی در تایید اینکه نباید اخبار ناگوار را به یکباره به شنونده گفت تعریف می کند:

مرد ثروتمندی مباشر خود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسید:

- جرج از خانه چه خبر؟

- خبر خوشی ندارم قربان سگ شما مرد.

- سگ بیچاره! پس او مرد. چه چیز باعث مرگ او شد؟

- پرخوری قربان.

- پرخوری؟ مگر چه غذایی به او دادید که تا این اندازه دوست داشت؟

- گوشت اسب قربان و همین باعث مرگش شد.

- این همه گوشت اسب از کجا آوردید؟

- همه اسب های پدرتان مردند قربان.

- چه گفتی؟ همه آنها مردند؟

- بله قربان. همه آنها از کار زیادی مردند.

- برای چه این قدر کار کردند؟

- برای اینکه آب بیاورند قربان!

- گفتی آب؟ آب برای چه؟

- برای اینکه آتش را خاموش کنند قربان.

- کدام آتش را؟

- آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاکستر شد.

- پس خانه پدرم سوخت؟ علت آتش سوزی چه بود؟

- فکر می کنم که شعله شمع باعث این کار شد قربان!

- گفتی شمع؟ کدام شمع؟

- شمع هایی که برای تشیع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!

- مادرم هم مرد؟

- بله قربان. زن بیچاره پس از وقوع آن حادثه سرش را زمین گذاشت و دیگر بلند نشد قربان.

- کدام حادثه؟

- حادثه مرگ پدرتان قربان!

- پدرم هم مرد؟

- بله قربان. مرد بیچاره همین که آن خبر را شنید زندگی را بدرود گفت.

- کدام خبر را؟

- خبرهای بدی قربان. بانک شما ورشکست شد. اعتبار شما از بین رفت و حالا بیش از یک سنت در این دنیا ارزش ندارید. من جسارت کردم قربان. خواستم خبرها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان!


 
داستان کوتاه زن و مرد
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٢ : توسط : محمود

زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود.

 

ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد : مواظب باش ، مواظب باش ، یه کم بیشتر کره توش بریز….

 

وای خدای من ، خیلی زیاد درست کردی … حالا برش گردون … زود باش

 

باید بیشتر کره بریزی … وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم ؟؟ دارن می‌سوزن مواظب باش ، گفتم مواظب باش ! هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمی‌کنی … هیچ وقت!! برشون گردون ! زود باش ! دیوونه شدی ؟؟؟؟ عقلتو از دست دادی ؟؟؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی … نمک  بزن … نمک …

 

زن به او زل زده و ناگهان گفت : خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده ؟! فکر می‌کنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟

 

شوهر به آرامی گفت : فقط می‌خواستم بدونی وقتی دارم رانندگی می‌کنم، چه بلائی سر من میاری!


 
داستان های کوتاه کارمندی
ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ دی ۱۳٩٢ : توسط : محمود

در پایان مصاحبه شغلی برای استخدام در شرکتی، مدیر منابع انسانی شرکت از

مهندس جوان صفر کیلومتر ام آی تی پرسید: « برای شروع کار، حقوق مورد

انتظار شما چیست؟»

 

مهندس گفت: «حدود 75000 دلار در سال، بسته به اینکه چه مزایایی داده شود.»

 

مدیر منابع انسانی گفت: «خب، نظر شما درباره 5 هفته تعطیلی، 14 روز

تعطیلی با حقوق، بیمه کامل درمانی و حقوق بازنشستگی ویژه و خودروی شیک و

مدل بالا چیست؟»


ادامه مطلب را مطالعه کنید
 
2 داستان کوتاه خواندنی
ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٢ : توسط : محمود

داستان کوتاه خانم نظافتچی

 

 در امتحان پایان ترم دانشکده پرستاری، استاد ما سوال عجیبی مطرح کرده بود. من دانشجوی زرنگی بودم و داشتم به سوالات به راحتی جواب می دادم تا به آخرین سوال رسیدم،

نام کوچک خانم نظافتچی دانشکده چیست؟

سوال به نظرم خنده دار می آمد. در طول چهار سال گذشته، من چندین بار این خانم را دیده بودم. ولی نام او چه بود؟!

من کاغذ را تحویل دادم، در حالی که آخرین سوال امتحان بی جواب مانده بود.

پیش از پایان آخرین جلسه، یکی از دانشجویان از استاد پرسید: استاد، منظور شما از طرح آن سوال عجیب چه بود؟

استاد جواب داد: در این حرفه شما افراد زیادی را خواهید دید. همه آنها شایسته توجه و مراقبت شما هستند، بـاید آنها را بشناسید و با آنهـا محبت کنید حتـی اگر این محبت فقط یک لبخنـد یا یک سلام دادن ساده باشد.

من هرگز آن درس را فراموش نخواهم کرد!


ادامه مطلب را مطالعه کنید
 
داستان تصویری
ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ آذر ۱۳٩٢ : توسط : محمود

2تا گربــــه باهم ازدواج کردن

داستان به صورت عکس




ادامه مطلب را مطالعه کنید
 
داستان کوتاه تصویری
ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳٩٢ : توسط : محمود

 

داستان کوتاه تصویری

در اینجا داستانی تصویری که ماجرای اردوگاه رفتن دو دوست را نشان می‌دهد آورده‌ایم، ‌منتهی ترتیب تصاویر به هم ریخته است، شما با توجه به داستان ترتیب درست تصاویر را بنویسید و پاسخهایتان را در قسمت نظرات بزارین!

داستان تصویری

 


 
ضرب المثل جوینده یابنده است
ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٢ : توسط : محمود

به نظر شما ضرب المثل: عاقبت جوینده یابنده است. چطور به وجود آمده است؟

شما می‌توانید روایت خودتان از شکل‌گیری این ضرب‌المثل را برای ما در قسمت نظرات بفرستید یا حکایت نیمه تمام ما از این ضرب المثل را بخوانید و دست به قلم شوید و پایانش را تکمیل کنید. شما می توانید، پاسخهای‌تان را در بخش نظرات (کامنت) همین صفحه بنویسید 


ادامه مطلب را مطالعه کنید
 
نقاشی پادشاه یک چشم
ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٢ : توسط : محمود
 نقاشی پادشاه یک چشم
نقاشی پادشاهی که یک چشم داشت
پادشاهی بود که فقط یک چشم و یک پا داشت. پادشاه به تمام نقاشان قلمرو خود
دستور داد تا یک پرتره زیبا از او نقاشی کنند. اما هیچکدام نتوانستند؛ آنان چگونه
می‌توانستند با وجود نقص در یک چشم و یک پای پادشاه، نقاشی زیبایی از او بکشند؟



ادامه مطلب را مطالعه کنید
 
حکایت کفن دزد
ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ مهر ۱۳٩٢ : توسط : محمود

آورده اند که کفن دزدی در بستر مرگ افتاده بود،پسر خویش را فراخواند، پسر به نزد پدر رفت گفت ای پدر امرت چیست ؟پدر گفت ،پسرم من تمام عمر به کفن دزدی مشغول بودم و همواره نفرین خلقی بدنبالم بود اکنون که در بستر مرگم و فرشتهءمرگ را نزدیک حس میکنم بار این نفرین بیش از پیش بردوشم سنگینی میکند.از تو میخواهم بعد از مرگم چنان کنی که خلایق مرا دعا کنند و از خدای یکتا مغفرت مرا خواهند. ..

 

پسر گفت ای پدر چنان کنم که میخواهی و از این پس مرد و زن را به دعایت مشغول سازم

 

‫پدر همان دم جان به جان آفرین تسلیم کرد.

 

‫از فردا پسر شغل پدر پیشه کرد با این تفاوت که کفن از مردگان خلایق می دزدید و چوبی در شکم آن مردگان فرو مینمود وازآن پس خلایق میگفتند خدا کفن دزد اول را بیامرزد که فقط میدزدید وچنین بر مردگان ما روا نمیداشت.


 
داستان کوتاه جالب
ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ مهر ۱۳٩٢ : توسط : محمود

پرنده بر شانه های انسان نشست .انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت :

 

- اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی .پرنده گفت :

 

- من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم . اما گاهی پرنده ها و انسان ها را اشتباه می گیرم .

 

 

 


ادامه مطلب را مطالعه کنید
 
نامه دختر زیبای 24 ساله
ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ مهر ۱۳٩٢ : توسط : محمود

یک دختر خانم زیبا خطاب به رئیس شرکت امریکائی ج پ مورگان نامه‌ای بدین مضمون نوشته است:

 

 می‌خواهم در آنچه اینجا می‌گویم صادق باشم. من 24 سال دارم. جوان و بسیار زیبا، خوش‌اندام، خوش هیکل، خوش بیان، دارای تحصیلات آکادمیک و مسلط به چند زبان دنیا هستم.

 

 

 


ادامه مطلب را مطالعه کنید
 
جادوی مار سفید
ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ مهر ۱۳٩٢ : توسط : محمود

جادوی مار سفید

جادوی مار سفید

سال ها قبل پادشاهی بود که در علم و دانایی شهره ی جهان بود. هیچ چیز از نظر او پنهان نمی ماند و به نظر می رسیدکه رازها ی نهان از آسمان به او می رسد. اما این پادشاه عادت عجیبی داشت، هر شب باید خدمتکاری معتمد ظرفی سربسته را بعد از شام برایش می آورد، هیچکس از محتویات درون ظرف خبر نداشت، چون پادشاه جلوی کسی در ظرف را برنمی داشت


ادامه مطلب را مطالعه کنید
 
داستان بامزه خروس و پادشاه
ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٢ : توسط : محمود

داستان بامزه خروس و پادشاه

داستان بامزه خروس و پادشاه

یکی بود، یکی نبود. در زمان های قدیم، پیرزنی زندگی می کرد که خروس بزرگ رنگارنگی داشت. خروس از سر صبح تا غروب آفتاب، بالا و پایین می پرید و آواز می خواند.

 

یک روز آقا خروسه از روبه روی قصر پادشاه رد می شد که چشمش افتاد به یک سکه که روی زمین می درخشید. خروس سکه را برداشت و پرید روی دیوار و خواند: قوقولی قو، یه سکه پیدا کردم! قوقولی قو، یه سکه پیدا کردم!

 

 


ادامه مطلب را مطالعه کنید
 
داستان کوتاه طنز برای کودکان
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٢ : توسط : محمود


داستان کلاغ و خرس

داستان کوتاه طنز برای کودکان سرگرمی 1740

 

روزی کلاغ و خرس سوار هواپیما بودند. کلاغ سفارش چایی می‌دهد. چایی را که می‌آورند کمی از آنرا می‌خورد و بقیه آن را روی مهماندار می‌پاشد.

مهماندار:: چرا این کارو کردی؟

کلاغ: دلم خواست ... پررو بازیه دیگه، پررو بازی!


ادامه مطلب را مطالعه کنید
 
داستان کوتاه پادشاه و وزیر
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٢ : توسط : محمود

حکایت است که پادشاهی از وزیر خداپرستش پرسید:

 

بگو خداوندی که تو می پرستی چه می خورد، چه می پوشد، و چه کار می کند؟ و اگر تا فردا جوابم نگویی عزل می گردی.

 

وزیر سر در گریبان به خانه رفت. وی را غلامی بود که وقتی او را در این حال دید پرسید که او را چه شده؟ و او حکایت بازگو کرد. غلام خندید و گفت: ای وزیر عزیز این سوال که جوابی آسان دارد. وزیز با تعجب گفت: یعنی تو آن می دانی؟ پس برایم بازگو.

 

 


ادامه مطلب را مطالعه کنید
 
داستان کوتاه نیکی ها
ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٢ : توسط : محمود

پسر به سفر دوری رفته بود و ماه ها بود که از او خبری نداشتند ...

 

مادرش دعا می کرد که او سالم به خانه باز گردد. هر روز به تعداد اعضای خانواده اش نان می پخت و همیشه یک نان اضافه هم می پخت و پشت پنجره می گذاشت تا رهگذری گرسنه که از آن جا می گذشت نان را بر دارد . هر روز مردی گو‍ژ پشت از آن جا می گذشت و نان را بر می داشت و به جای آن که از او تشکر کند می گفت:

 

 


ادامه مطلب را مطالعه کنید
 
داستان پیرزن و معمار
ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ شهریور ۱۳٩٢ : توسط : محمود

داستان پیرزن و معمار

داستان کوتاه پیرزن و معمار

میگویند چند صد سال پیش، در اصفهان مسجدی می ساختند. روز قبل از افتتاح مسجد، کارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرین خرده کاری ها را انجام می دادند.

 

پیرزنی از آنجا رد می شد وقتی مسجد را دید به یکی از کارگران گفت: «فکر کنم یکی از مناره ها کمی کجه!»

 

کارگرها خندیدند. اما معمار که این حرف را شنید، سریع گفت: «چوب بیاورید! کارگر بیاورید! چوب را به مناره تکیه بدهید. فشار بدهید.»

 

در حالی که کارگران با چوب به مناره فشار می آوردند، معمار مدام از پیرزن می پرسید: «مادر، درست شد؟!»

 

مدتی طول کشید تا پیرزن گفت: «بله! درست شد! تشکر کرد و دعایی کرد و رفت.»

 

کارگرها حکمت این کار بیهوده و فشار دادن به مناره ای که اصلاً کج نبود را پرسیدند. معمار گفت: «اگر این پیرزن، راجع به کج بودن این مناره با دیگران صحبت می کرد و شایعه پا می گرفت، این مناره تا ابد کج می ماند و دیگر نمی توانستیم اثرات منفی این شایعه را پاک کنیم. این است که من گفتم در همین ابتدا جلوی آن را بگیرم!»


 
داستانک موسی و بنده بد
ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ شهریور ۱۳٩٢ : توسط : محمود

داستانک موسی و بنده بد

داستانهای قرانی

روزی حضرت موسی (ع)رو به بارگاه ملکوتی خداوند کرد و از درگاهش درخواست نمود:بار الها، می خواهم بدترین بنده ات را ببینم.

ندا آمد: صبح زود به در ورودی شهر برو. اولین کسی که از شهر خارج شد، او بدترین بنده ی من است.



ادامه مطلب را مطالعه کنید
 
داستان قرآنی
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٢ : توسط : محمود

ماجرای هُدهُد و بُلْقَیس

 

داستانهای قرآنی

حضرت سلیمان ـ علیه السلام ـ با تمام حشمت و شکوه و قدرت بی‎نظیر بر جهان حکومت می‎کرد. پایتخت او بیت المقدس در شام بود. خداوند نیروهای عظیم و امکانات بسیار در اختیار او قرار داده بود،‌تا آن جا که رعد و برق و جن و انس و همه پرندگان و چرندگان و حیوانات دیگر تحت فرمان او بودند. و او زبان همه آنها را می‎دانست.

 

هدف حضرت سلیمان ـ علیه السلام ـ این بود که همه انسانها را به سوی خدا و توحید و اهداف الهی دعوت کند و از هرگونه انحراف و گناه باز دارد و همه امکانات را در خدمت جذب مردم به سوی خدا قرار دهد.

 

 


ادامه مطلب را مطالعه کنید
 
داستان کوتاه قلیان
ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٢ : توسط : محمود

سرگرمی و داستان کوتاه

نقل است شاه عباس صفوی، رجال کشور را به ضیافت شاهانه میهمان کرد و به خدمتکاران دستور داد تا در سر قلیان ها بجای تنباکو، از سرگین اسب استفاده کنند. میهمان ها مشغول کشیدن قلیان شدند و دود و بوی پهنِ اسب، فضا را پر کرد اما رجال از بیم ناراحتی‌ شاه پشت سر هم بر نی قلیان پُک عمیق زده و با احساس رضایت دودش را هوا می دادند! گویی در عمرشان، تنباکویی به آن خوبی‌ نکشیده اند!

 

 

 


ادامه مطلب را مطالعه کنید
 
داستان ملانصرالدین
ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٢ : توسط : محمود

 

ملانصرالدین

متن حکایت


در نزدیکی ده ملا مکان مرتفعی بود که شبها باد می آمد و فوق العاده سرد می شد. دوستان ملا گفتند: «ملا اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آنکه از آتشی استفاده کنی در آن تپه بمانی، ما یک سور به تو می دهیم و گرنه تو باید یک مهمانی مفصل به همه ما بدهی.»

 

 

 


ادامه مطلب را مطالعه کنید
 
ریگ به کفش داشتن
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٢ : توسط : محمود

این ضرب المثل یعنی فرد غیرقابل اطمینان است و مکر و حیله ای در سر دارد.

 ریگ به کفش داشتنریگ به کفش داشتنریگ به کفش داشتن

ریشه آن برمی گردد به اینکه در قدیم یکی از جاها برای پنهان کردن سلاح برای مواقع دفاع از خود و حمله به دشمن ساقه کفش بود. در ساقه پوتین یا چکمه شمشیر و خنجر و سنگ و ریگ می توان پنهان کرد که دیده نشود و موجب بدگمانی نشود ولی در موقع مقتضی از آن استفاده کرد.

 

 

 

 


ادامه مطلب را مطالعه کنید
 
داستان جالب نشان شخصیت
ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ امرداد ۱۳٩٢ : توسط : محمود

 

داستان جالب نشان شخصیت,داستان آموزنده شخصیت

مردی نابینا زیر درختی نشسته بود!

 

پادشاهی نزد او آمد، ادای احترام کرد و گفت:قربان، از چه راهی میتوان به پایتخت رفت؟»

پس از او نخست وزیر همین پادشاه نزد مرد نابینا آمد و بدون ادای احترام گفت:آقا، راهی که به پایتخت می رود کدام است؟‌

 

 

سپس مردی عادی نزد نابینا آمد، ضربه ای به سر او زد و پرسید:‌‌ احمق،‌راهی که به پایتخت می رود کدامست؟

 

 

هنگامی که همه آنها مرد نابینا را ترک کردند، او شروع به خندیدن کرد.

 

 

مرد دیگری که کنار نابینا نشسته بود، از او پرسید:‌برای چه می خندی؟

 

 

نابینا پاسخ داد:اولین مردی که از من سووال کرد، پادشاه بود.

 

 

مرد دوم نخست وزیر او بود و مرد سوم فقط یک نگهبان ساده بود.

 

 

 

مرد با تعجب از نابینا پرسید:چگونه متوجه شدی؟ مگر تو نابینا نیستی؟

 

 

نابینا پاسخ داد: «‌رفتار آنها … پادشاه از بزرگی خود اطمینان داشت و به همین دلیل ادای احترام کرد… ولی نگهبان به قدری از حقارت خود رنج می برد که حتی مرا کتک زد. او باید با سختی و مشکلات فراوان زندگی کرده باشد.»

 

 


 
داستان آموزنده بادکنک سیاه
ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ شهریور ۱۳٩٠ : توسط : محمود

در یک شهربازی پسرکی سیاهپوست به مرد بادکنک فروشی نگاه می کرد که از قرار معلوم فروشنده مهربانی بود.

بادکنک فروش برای جلب توجه یک بادکنک قرمز را رها کرد تا در آسمان اوج بگیرد و بدینوسیله جمعیتی از مشتریان جوان را جذب خود کرد .

سپس بادکنک آبی و همینطور یک بادکنک زرد و بعد ازآن یک بادکنک سفید را رها کرد.

بادکنک ها سبکبال به آسمان رفتند و اوج گرفتند و ناپدید شدند.


ادامه مطلب را مطالعه کنید
 
داستان جالب میمون ها و انسان های نادان
ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٩ : توسط : محمود

داستان جالب میمون ها و انسان های نادان

روزی روزگاری در روستایی در هند؛ مردی به روستایی‌ها اعلام کرد که برای خرید هر میمون ۲۰ دلار به آنها پول خواهد داد.

روستایی‌ها هم که دیدند اطراف‌شان پر است از میمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتن‌شان کردند و مرد هم هزاران میمون به قیمت ۲۰ دلار از آنها خرید ولی با کم شدن تعداد میمون‌ها روستایی‌ها دست از تلاش کشیدند


ادامه مطلب را مطالعه کنید
 
داستان یک پیرزن زرنگ
ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٩ : توسط : محمود

یک روز خانم مسنی با یک کیف پر از پول به یکی از شعب بزرگترین بانک کانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی ۱ میلیون دلار افتتاح کرد . سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانک را ملاقات کند . و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی که سپرده گذاری کرده بود ، تقاضای او مورد پذیرش قرار گرفت . قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانک برای آن خانم ترتیب داده شد .

 


ادامه مطلب را مطالعه کنید
 
داستان کوتاه - نظر جالب یک ریاضیدان درباره زن و مرد
ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٩ : توسط : محمود

داستان کوتاه - نظر جالب یک ریاضیدان درباره زن و مرد

نظر ریاضیدانان درمورد زنان و مردان

روزی از دانشمندی ریاضیدان  نظرش را درباره زن و مرد  پرسیدند.

جواب داد:
    
   
اگر زن یا مرد دارای ( اخلاق) باشند پس مساوی هستند با عدد یک =1
    
اگر دارای (زیبایی) هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک میگذاریم =10
   
اگر (پول) هم داشته باشند دوتا صفر جلوی عدد یک میگذاریم =100
   
اگر دارای (اصل و نصب) هم باشند پس سه تا صفر  جلوی عدد یک میگذاریم =1000
ولی اگر زمانی عدد یک رفت (اخلاق) چیزی به جز صفر باقی نمی ماند و صفر هم به تنهایی هیچ نیست ، پس آن انسان هیچ ارزشی نخواهد داشت.


 
داستان رستوران ارزان قیمت
ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٩ : توسط : محمود

جانی ساعت ۲ از محل کارش خارج شد و چون نیم ساعت وقت داشت تا به محل کار دوستش برود، تصمیم گرفت با همان یک دلاری که در جیب داشت ناهار ارزان قیمتی بخورد و راهی شرکت شود.
چند رستوران گران قیمت را رد کرد تا به رستورانی رسید که روی در آن نوشته شده بود: ”ناهار همراه نوشیدنی فقط یک دلار”.
جانی معطل نکرد، داخل رستوران شد و یک پرس اسپاگتی و یک نوشابه برداشت و سر میز نشست.
گارسون برایش دو نوع سوپ، سالاد، سیب زمینی سرخ کرده، نوشابه اضافه، بستنی و دو نوع دسر آورد و به اعتراض جانی توجهی نکرد که گفت: ”ولی من این غذاها رو سفارش ندادم.”


گارسون که رفت جانی شانه ای بالا انداخت و گفت: ”خودشان می فهمند که من نخوردم!”
اما جانی موقعی فهمید که این شیوه آن رستوران برای کلاهبرداری است که رفت جلو صندوق و متصدی رستوران پول همه غذاها رو حساب کرد و گفت ۱۵ دلار و ۱۰ سنت.
جانی معترض شد: ”ولی من هیچ کدوم رو نخوردم!” و مرد پاسخ داد ”ما آوردیم، می خواستین بخورین!”

جانی که خودش ختم زرنگ های روزگار بود، سری تکان داد و یک سکه ۱۰ سنتی روی پیشخوان گذاشت و وقتی متصدی اعتراض کرد، گفت: ”من مشاوری هستم که بابت یک ساعت مشاوره ۱۵ دلار می گیرم.”
متصدی گفت: ”ولی ما که مشاوره نخواستیم!” و جانی پاسخ داد: ”من که اینجا بودم! می خواستین مشاوره بگیرین!”
و سپس به آرامی از آنجا خارج شد.

 


 
داستان کوتاه طنز
ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٩ : توسط : محمود

برو به جهنم

در زمان آغا محمد خان قاجار، شخصى از حاکم شهر خود که با صدر اعظم نسبت داشت، نزد صدر اعظم شکایت برد.

صدر اعظم دانست حق با شاکى است گفت: اشکالى ندارد، مى توانى به اصفهان بروى.
مرد گفت: اصفهان در اختیار پسر برادر شماست.

گفت : پس به شیراز برو.
او گفت :
شیراز هم در اختیار خواهر زاده شماست.

گفت : پس به تبریز برو.
گفت : آنجا هم در دست نوه شماست.

صدر اعظم بلند شد و با عصبانیت فریاد زد: چه مى دانم برو به جهنم.
مرد با خونسردى گفت: متاسفانه آنجا هم مرحوم پدر شما حضور دارد!

 


ادامه مطلب را مطالعه کنید
 
داستان کوتاه حقه پیرمرد
ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٩ : توسط : محمود

یک پیرمرد بازنشسته خانه ی جدیدی در نزدیکی یک دبیرستان خرید. یکی دو هفته ی اول همه چیز به خوبی و خوشی گذشت تا این که مدرسه ها باز شد. در اولین روز مدرسه پس از تعطیلی کلاس ها 3 تا پسر بچه در خیابان راه افتادند و در حالی که بلند بلند با هم حرف می زدند هر چیزی که در خیابان افتاده بود شوت می کردند و سروصدای عجیبی به راه انداختند. این کار هر روز تکرار می شد و آسایش پیرمرد مختل شده بود. این بود که پیرمرد تصمیم گرفت کاری بکند. روز بعد که مدرسه تعطیل شد دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا کرد و به آنها گفت : بچه ها! شما خیلی بامزه هستید از این که می بینم اینقدر بانشاط هستید خوشحالم من هم که به سن شما بودم همین کار را می کردم. حالا می خواهم لطفی در حق من بکنید من روزی 1000 تومن به شما می دهم که بیایید اینجا و همین کار را بکنید بچه ها خوشحال شدند و به کارشان ادامه دادند. تا آن که چند روز بعد پیرمرد به آنها گفت: ببینید بچه ها متاسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگی من اشتباه شده و من نمی توانم روزی 100 تومن بیشتر بهتون بدم. از نظر شما اشکالی نداره؟
بچه ها با تعجب و ناراحتی گفتند: صد تومن!؟ اگه فکر می کنی به خاطر 100 تومن حاضریم این همه بطری و نوشابه و چیزهای دیگر را شوت کنیم کور خوندی ما نیستیم!

از آن پس پیرمرد با آرامش در خانه جدیدش به زندگی ادامه داد.


 
شانس یه بار در خونه آدم رو میزنه
ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ مهر ۱۳۸٩ : توسط : محمود

مردی با اسلحه وارد یک بانک شد و تقاضای پول کرد وقتی پولها را دریافت کرد رو به یکی از مشتریان بانک کرد و پرسید: آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟
مرد پاسخ داد: بله قربان من دیدم.
سپس دزد اسلحه را به سمت شقیقه مرد گرفت و او را در جا کشت.
او مچددا رو به زن و شوهری کرد که نزدیگ او ایستاده بودند و از آنها پرسید آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟
مرد پاسخ داد: نه قربان. من ندیدم اما همسرم دید.

نکته اخلاقی : وقتی شانس در خانه شما را میزند از آن استفاده کنید...